تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد - زردها...

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
زردها...

 

شب هایی که خواب تورا می بینم

صبح اش زودتر بیدارم کن

تا پنبه های طبی را

در گوشم فرو کنم

و به ماشین های بدون بوق

به لب زدن های بیهوده

به سکوت این شهر

بخندم

راهم را کج کنم به خیابانی که بوی تو را می دهد

و از میان هزاران تصویر

خنده هایت را بشناسم

تو سلام کنی و سلام ات

شنیدنی شود برایم

من به پنبه ی گوش های تو بخندم

تو به پنبه ی گوش های من

بعد دستهایم را بگیری و باقی را

چشمهایت بگوید...

.

.

.

شب هایی که خواب تو را می بینم

صبح اش

زودتر

بیدارم کن..! 

 

 

پ.ن: همیشه کشتار برگ های سبز را به دست پائیز دوست دارم.باید بی رحم باشی تا در خیابان های طویل قدم زدن روی زردها را دوست داشته باشی!

 

 

 

خواب دیدم که باز می آیی،می نشینی کنار شومینه

خنده ها از لبت نمی افتند،بسته پیشانی ات ولی پینه

ناگهان روبروی آیینه می گریزی و محو می گردی

می دوم تا ببوسمت اما،نیست چیزی درون آیینه...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت21:34توسط آخرین ذرات یک مرد |