تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد - برای باران که امروز دلش می گیرد

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
برای باران که امروز دلش می گیرد

 

بادبادکی که برایم ساختی

هیچوقت به اوج نمی رسد

شاید که اوجِ تو

فرودِ من بود

که این گونه

شرمنده هم کلاسی هایم شده ام

این بادها اگر فرصتی می داد

بادبادکی می ساختم

برای تمام ارتفاع های ممنوعه،

.

.

.

چه خوب می شد اگر

آسمان

رویاهایم را

پس نمی زد...

 

 

 

پ.ن: گاهی وقت ها لازم است عادت ها را نادیده بگیری.حتی اگر این عادت چهارشنبه های تو باشد. حتی اگر اصالتِ خاطره هایت کمی خاک بگیرد..!

 

 

 

روزهای عجیب و تب داریست

زنده ای چون که مرگ پیدا نیست

بی شک این لحظه های تکراری

زندگی نیست، بیماریست

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت1:21توسط آخرین ذرات یک مرد |