تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد - بی نشانه

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
بی نشانه

 

داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 

 

پ.ن: ماه مبارک که می شود بالای سر هر آدمی یک حاله ی نور طلایی ظاهر می شود حتی اگر قیافه اش داد بزند روزی رئیس جمهورِ جهنم خواهد شد!

 

 

 

در این سکوتِ خانه ات مدام قوز می شوی

دچار سوزش و تبِ شبانه روز می شوی

و شعله می کشی تو از حسادتت به حالِ من

.

.

چه خوب! داری عاقبت دوگانه سوز می شوی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت23:59توسط آخرین ذرات یک مرد |