تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد - دلت که هیچ

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
دلت که هیچ

 

بچه که بودم

بند کفشهایم را نمی بستم

تا زمین بخورم

و تو باز بازویم را بگیری

و خون پیشانی ام را

پاک کنی

.

.

.

خون،

بند،

نیامدی...

 

 

پ.ن: به اندازه مجموع تمام خطوط لب های بسته جا برای سکوت است. به اندازه مجموع حداکثر ارتفاع دهان ها جا برای فریاد.به این می گویند گیر کردن یک خروجی در یک دو راهی منطقی!!

 

 

 

 

حتی اگر که چتر به روی سرت شوم

هنگامه هراسِ پریدن پَرَت شوم

هر روز هم برات بمیرم دلت که هیچ

قسمت که نیست جمله ای از دفترت شوم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت23:19توسط آخرین ذرات یک مرد |