فتنه
کلاغ های سیاه سالخورده
با مشتی از فلز های براق
در چشم ات لانه کرده اند انگار
بخواب...
و آسوده کن شهر را
.
.
.
از فتنه کلاغ های شوم..!
پ.ن: وقتی کفش های قدیمی از ریخت نمی افتند تا کفش نو بخری حتما هنوز خیلی راه مانده که نرفتی!!

مسیر بی تو رفته را مدام زار می زنم
و تهمت دوباره ای به روزگار می زنم
تمام دلخوشی من که آرزوی خسته ایست
شبی به یاد چوبه ی تن تو دار می زنم
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت23:50توسط آخرین ذرات یک مرد |


