رفت
و عدد چرخيد به 22
و فكر اينكه اين عدد چند چرخ ديگر مي زند
رفت
با تمام خوبي هاي دروغ و راست
رفت
با تمام بدي هاي راست و دروغ
رفت
مثل آبي كه از ناودان چشم رفت
رفت
با بغلي از شكست و پيروزي
و غزل هاي تار
رفت
و يك سال ديگر هم گذشت
و جعبه ي خاطراتش شوت شد توي انباري
.
و حالا من مانده ام و خال هاي بي پروانه
من مانده ام و بغض هاي كم رو
من مانده ام و ته مانده هايي از خون و چرك
و 365 روز ديگر...
.
.
سال نو يتان خوب.
اين شعر را در آخرين جلسه ي شعر سال 84 خواندم. نقد شد ولي برداشت هيچكس آن چيز نبود كه من مي خواستم..!
وقتي غروب خورشيد، پيغام مرگ آورد
اندام سبزه ي تو، شد چون چراغ ها زرد
رفتي شهادتيني، از حفظ كرده، خواندي
آن لحظه اي كه مي شد، انگشت هاي پا سرد
خود را فرار دادي، از تيغِ تيز كابوس
با اعتيادِ مشتي، از قرص هاي سردرد
غافل از اينكه مردن، دست من و شما نيست
سوي تو آمد اما، آغاز مرگ ما كرد
شب روي جانمازت، او را طلب نكن هي
اينجا نشسته پيشت، ته مانده هاي يك مرد...


