منظومه
برای من
روز از زمانی شروع می شود که خورشید طلوع می کند
و من از زمانیکه
خورشید را پشت شیشه های عینک دودی
خلع سلاح می کنم.
.
در منظومه کوچه ی ما
هرکس خورشیدی می خواهد
تا سیاره اش شود
خورشید مرا که چشم های تو فرض کنیم
باز من از مدار خویش خارج می شوم
و جای اینکه
دورت بگردم
مثل همیشه
در پی ات می گردم
.
.
منظومه کوچک ما
در کدامین کهکشان
گم شده است
که رصد نمی شویم هیچگاه
و درصد میگیریم مدام
سهممان را از این دنیا...

فرهنگ می خواهد کنار جاده بودن
هردم برای بدرقه آماده بودن
با شوقِ رفتن زندگی کردن ولیکن
زندانی زنجیره و قلاده بودن
+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت13:34توسط آخرین ذرات یک مرد |


