بادبادکی که برایم ساختی
هیچوقت به اوج نمی رسد
شاید که اوجِ تو
فرودِ من بود
که این گونه
شرمنده هم کلاسی هایم شده ام
این بادها اگر فرصتی می داد
بادبادکی می ساختم
برای تمام ارتفاع های ممنوعه،
.
.
.
چه خوب می شد اگر
آسمان
رویاهایم را
پس نمی زد...
پ.ن: گاهی وقت ها لازم است عادت ها را نادیده بگیری.حتی اگر این عادت چهارشنبه های تو باشد. حتی اگر اصالتِ خاطره هایت کمی خاک بگیرد..!

روزهای عجیب و تب داریست
زنده ای چون که مرگ پیدا نیست
بی شک این لحظه های تکراری
زندگی نیست، بیماریست
داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی
جای نداشته هایم درد می گیرد
با اینکه من همین جا
زیر همین خورشید نشسته ام
اما یادت نرود
لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی
اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند
که شاید بی نشانه
.
.
.
مسیر خانه را فراموش کنی...
پ.ن: ماه مبارک که می شود بالای سر هر آدمی یک حاله ی نور طلایی ظاهر می شود حتی اگر قیافه اش داد بزند روزی رئیس جمهورِ جهنم خواهد شد!

در این سکوتِ خانه ات مدام قوز می شوی
دچار سوزش و تبِ شبانه روز می شوی
و شعله می کشی تو از حسادتت به حالِ من
.
.
چه خوب! داری عاقبت دوگانه سوز می شوی!
صبح ها طلوع
تو می آیی و
من می روم
عصرها غروب
من می آیم و
تو می روی
چقدر دوست دارم این خیابان دو طرفه را
وقتی که تکرار دیدنت به من می آموزد
.
.
.
دل
شامل قانون جاذبه نیست...!
پ.ن: دودهای سیگار جواب نفس هاییست که از آسمان کشیدی تا مِنَتش روی سرت سنگینی نکند. (یک توجیح قابل قبول برای پُک زدن به سیگار!!)

بهار رفت و دل من نزد شکوفه عزیزم
پرنده ای نگذشته از آسمان عریضم
شدم مترسک تنها در این حریم کثافت!...
.
.
ببخش لحن بدم را که خسته حال و مریضم..


