تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
دلت که هیچ

 

بچه که بودم

بند کفشهایم را نمی بستم

تا زمین بخورم

و تو باز بازویم را بگیری

و خون پیشانی ام را

پاک کنی

.

.

.

خون،

بند،

نیامدی...

 

 

پ.ن: به اندازه مجموع تمام خطوط لب های بسته جا برای سکوت است. به اندازه مجموع حداکثر ارتفاع دهان ها جا برای فریاد.به این می گویند گیر کردن یک خروجی در یک دو راهی منطقی!!

 

 

 

 

حتی اگر که چتر به روی سرت شوم

هنگامه هراسِ پریدن پَرَت شوم

هر روز هم برات بمیرم دلت که هیچ

قسمت که نیست جمله ای از دفترت شوم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت23:19توسط آخرین ذرات یک مرد |
سیاه و سفید

 

طرح مبتدیانه روزهایم را

با کدامین رنگ

تصویر می کنی

وقتی که از هر گوشه اش

هر لحظه چرکی بیرون می زند

به رنگی

و تو که مداد رنگی هایت

.

.

.

۱۲ رنگ بیشتر ندارند..

 

 

پ.ن: در نمایش زندگی هر کدام از ما سکانس هاییست که باید سیاه و سفید ضبط شود. در کل همه چیز به سلیقه کارگردان مربوط است نه بازیگر!!

 

 

 

...

.. تمام توشه راهت دو بسته مگنا

که دود کردی و رفتی به کوچه رعنا

و کوچ کرده از آن کوچه، کوچه کوچه تو را

کسی که داد نمی زد گلوی پوچِ تو را..

...

(به یاد مثنوی های روزهای های و هوی)

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت23:56توسط آخرین ذرات یک مرد |
فتنه

 

کلاغ های سیاه سالخورده

با مشتی از فلز های براق

در چشم ات لانه کرده اند انگار

بخواب...

و آسوده کن شهر را

.

.

.

از فتنه کلاغ های شوم..!

 

 

پ.ن: وقتی کفش های قدیمی از ریخت نمی افتند تا کفش نو بخری حتما هنوز خیلی راه مانده که نرفتی!!

 

 

 

مسیر بی تو رفته را مدام زار می زنم

و تهمت دوباره ای به روزگار می زنم

تمام دلخوشی من که آرزوی خسته ایست

شبی به یاد چوبه ی تن تو دار می زنم

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت23:50توسط آخرین ذرات یک مرد |
این ارتفاع پست

 

آنقدر دعا کردم

تا پرنده شدم

اما حالا که این همه راه را

بسوی تو پَر زده ام

تو قیچی بدست

در پرچین نشسته ای

.

.

.

غافل از اینکه من

تو را بیشتر از پَرهایم دوست دارم...

 

 

پ.ن: می گویند سیاهی . سپید تر از پرواز پیدا نکردم برای اعاده حیثیت!

 

 

 

جهانم خنده هایی ناشیانه است

رسیدن آرزویی محرمانه است

من از این ارتفاع پَست سیرم

وگرنه بی خبر مُردن بهانه است

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت23:50توسط آخرین ذرات یک مرد |
من به بودن تو معتادم

 

 

واژه ها سرگیجه می گیرند

از بوی تعفن مُردارت

وقتی که میمیری و می پوسی

زیر سایه های حجیم حقارت

اینجا رسم است

اتم های نگاهت را خیرات کنند

و بر جنازه ات بخندند

تا بیدار شوی و ببینی

گورت را اجاره داده اند

و دهان کم بیاوری

برای بلعیدن این همه حرف

.

.

.

می خواستم مرثیه ای بگویم برایت

اما واژه ها سرگیجه گرفته اند انگار

از بوی تعفن مُردار تو...

 

 

پ.ن: روزها من می مانم و تلنباری از رویاهایم.رویاهایی که وصول نمی شوند و برگشت می خورند..!

 

 

 

از تو و دو سمت پیشانیت، عرق سرد میگیرم

از لبت عصاره تلخِ خنده زرد میگیرم

من به بودن تو معتادم، تو ولی دیر می رسی هر روز

و من از این رسیدنِ دیرت استخوان درد میگیرم!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت23:49توسط آخرین ذرات یک مرد |