تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
ارواح سرگردان

 

 

از سگ های ولگرد شهر اگر بپرسی

حتماً برایت می گویند

ارواح سرگردان این خاک

چگونه بر طلوع آفتاب می گریند

وقتی که تنها دلخوشی شان

بسترهای بی خیالیست

که خواب حتی در پَرهای بالششان

رسوخ کرده است

.

.

.

از ضخامت زخم های شب

حتماً برایت می گویند

از سگ های ولگرد اگر بپرسی...

 

 

 

پ.ن: از برکات طرح تحول اقتصادی خواب هم گران شده این روزها در فاصله ای مابین آواز خروس و بوق سگ! خوش به حال آنان که می توانند و می خرند....!! 

 

 

 

می گفت مدام این دلم داره هوات

من عاشقتم بدون دخل شهوات

می خواست خرم کند بشیند رویم

ای بر پدر آدم پُررو صلوات!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت23:55توسط آخرین ذرات یک مرد |
ریسه های دلم از آن تو

 

 

پایه های صندلی

ریسه می روند

از تکان هایی که در من می خوری

روی صندلی

توی راهروی باریک شب.

اینجا خود برزخ است

وقتی که پشت سر جز مه نیست

و در های روبرو کارت می خورند

تا بر پاشنه برقصند

و من که کارتهایم

بی تو اعتباری ندارند!

.

.

.

ای معتبرترین دلیل پرواز

ریسه های دلم از آن تو

ریشه هایم را پس بده...

 

 

 

پ.ن: عقربه ها لجبازترین آفریده های بشرند.وقتی که می خواهی آرام باشند می دوند و وقتی که می خواهی تندتر بگذرند...

 

 

 

تو باز می گشائیم، نخوانده بسته می شوم

از این نخوانده بستنت کمی شکسته می شوم

بهانه می کنی مرا، نبود حس و حال را

و من که دارم از تو و دروغ خسته می شوم..

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت23:23توسط آخرین ذرات یک مرد |
دوباره در این روح می وزد...

 

 

وقتی که شهر غرق سکوت و سیاهی است

انگار معجزه ای رخ داده

انگار در شبی

صد و بیست و چهار هزار را خلاصه کرده اند

و بر چراغ های مرده اش

نماز می خوانند.

می گویند

در هر چراغ شیطانی ست

و کافر می شوی اگر

بیش از توقع چشمانت

چراغی بیافروزی

و امروز من نماد ارتدادم

با شمع هایی که برای آمدنت روشن کرده ام

در انتظار برق چشمانت

.

.

.

که گویی هزار شیطان نابالغ

در آن خفته اند....

 

 

 

پ.ن: روزهای عجیبی است. آنقدر درد میگیری که دلت هوای قدیم را می کند. هوای روزهایی که دوستانی داشتی نادیده که دستهایشان از پشت این همه سیم و کابل پیدا بود.

 

 

 

خود را سپرده ام به پرستار و یک سِرُم

تا مدتی جدا شوم از خویش کُلُّهُم

تا فرصتی شود و کنم روح خسته را

در این ملافه های چرک و چروکیده باز گم

اما ببین دوباره در این روح می وزد

امشب هوای لطیفت برای بار n اُم

از یک دریچه به وسعت دنیای کوچکم

در بخش قلب و عروق, اتاق سی و نهم..!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت23:22توسط آخرین ذرات یک مرد |