گذشت،
هرچه كه بود گذشت.
روزهايي كه رفت مثل رويا بود. گاهي فكر مي كنم هيچ فيلمي نمي تونه غيرواقعي تر از فيلم من باشه. از خود حادثه به هيچ وجه نمي خوام صحبت كنم، اما بعد از حادثه...
اونچه كه ديدم، توي خواب يا هرچيز ديگه،
اونچه كه توي بيداري ديدم،
يك دهكده پر از دوستان ناديده زيبا و مهربان،
صفحه كليدهاي خيس،
فردين بازي هاي بي ريا،
و دوباره زندگي...
لحظه ي چپ كردن ماشين مثل يك نوار ضبط شده تا ابد كنج گنجه ي زندگيم مي مونه اما ديگه هيچ وقت دوست ندارم تماشاش كنم.
تازه دارم به دنياي خواب ايمان ميارم و اينكه مرزهاي دنيا يه جايي تموم ميشه. اونطرف اين مرزها چيزهايي هست كه تا زنده ايم جز با پرواز روح در خواب نميشه اونها رو ديد. نمي دونم، شايد من اونور مرزها رو ديدم، شايد هم...
نمي خوام ديگه از اون ماجرا و اون روزها صحبت كنم، فقط
براي تمام دلهره ها، تمام دلواپسي ها، تمام دستها، تمام بغض ها
و شايد تمام اشك ها
تا هميشه
.
.
ممنون...
پ.ن: بايد بيدار بمونم، به اندازه ي خيلي از اين شبها خواب بودم!

آنها كه خطي را از اين ديوار خواندند
يك عمر را در حسرت پرواز ماندند
گاهي خدا را توي خواب انكار كردند
گاهي به چشم خويش استغفار كردند
چون آرزوهايي كه شب مصلوب بودند
محصولي از درگاه سنگ و چوب بودند
چون برده ها مارا به سنگي داغ كردند
قلاده بودن را به ما ابلاغ كردند
گفتند ايمان شما رنگش پريده
ما را لقب دادند پيراهن دريده
چون خوكها دادند و ما را چاق كردند
ما را به اين ديوارها سنجاق كردند
ما سينماهايي عريض و تنگ بوديم
با جزئيات داستان يكرنگ بوديم
گاهي دليجان بوده ايم و تير خورديم
گاهي شبيه قهرمان فيلم مُرديم
گاهي مرور خاطرات فيلم تكراري
تفريح ما شد نوعي از همزاد پنداري
با قتل عام آبها در پاي فواره
آغاز مي شد روزِ يك بانوي بدكاره
صدتا موزاييك آنطرف تر زير نور خويش
پروانه مي شد با تقلا كرم يك شب پيش
هنگام مردن نور ِ خود را وقف مردم كرد
رفت و خودش را در ميان آسمان گم كرد
حالا تمام سمفوني هاي زمستاني
تعبيري از فرياد انسانهاست، مي داني؟
ديشب كه يك زن واكس مي زد آسمانم را
اينگونه پيدا كرد تيتر داستانم را
ما را به جان هرچه خنده روي لبهايت
مصلوب كن شب بر صليب خيس اندامت


