از روزي كه پست قبل رو توي اين وبلاگ نوشتم هميشه با يه سوال مواجه بودم كه من كار درستي انجام دادم يا نه؟ بعد از اون هميشه از خدا مي خواستم كه حداقل دل دوستاي امير رو نشكنه و امير رو برگردونه تا من هم بتونم با خبر خوش برگردم.
و حالا برگشتم كه بگم من، دوستاي امير، خانواده ي امير و از همه مهمتر خود امير بخاطر تمام لطف و دعاهاتون از شما متشكريم. امير صبح روز 12 مهرماه با علائم كامل حيات كه در بدنش نمايان شد از حالت كما خارج شد و به بخش مغز و اعصاب انتقال داده شد. نمي دونين براي همه ي ما چقدر خوشحال كننده بود. هر آدمي وقتي اشكهاي خانوادش رو مي ديد دلش مي لرزيد و از ته دل خدا رو شكر مي كرد. اون به غير از حركات پلك و گاهاً انگشتها، هيچ حركت ديگري نداشت اما به گفته ي دكترش اون به هوش اومده بود ولي بخاطر شدت ضربه و مدت زمان زيادي كه در حالت كما بود بدن هنوز نتونسته به حالت اول برگرده. اين وضعيت از شنبه به صورت باورنكردني تغيير كرد و اون هرروز بهتر مي شد، گاهي چشمهاش رو باز مي كرد، اطرافش رو نگاه مي كرد و دوباره مي خوابيد. تا ديروز ظهر كه من پيشش بودم اون كاملاً چشمهاش رو باز مي كرد و همه رو نگاه مي كرد و اشك مي ريخت و گاهاً جملات نامفهومي رو با صداي خيلي ضعيف مي گفت. امروز هم مثل اينكه ازش تست حافظه گرفتن و هيچ مشكلي نداشته.
بايد ببخشيد، من چون خودم شاغل هستم خيلي كم مي رسيدم كه بيام و خبرهاي جديد رو بنويسم. به اون دوستاي امير هم كه از بيمارستان محل بستري پرسيده بودن بايد بگم كه امير الان در بخش مغز و اعصاب بيمارستان افضلي پور كرمان بستريه ولي با پيگيري هاي خانوادش و همچنين پيشرفتي كه داشته احتمالاً تا چند روز آينده مي ياد خونه و اونجا ازش نگهداري ميشه. اميدوارم با دعا هاي شما تو اين ماه مبارك و مخصوصاً شبهاي احياء بزودي امير خودش بياد و اونجور كه خودش بلده اين وبلاگ رو آپديت كنه.
شعر پايين يكي از شعرهاي خودشه...

از خواب و رويا بگذريم و فكر و ايده
كس تا كنون مثل سكوتت را نديده
كس تا كنون يك غنچه ي معصوم و آرام
مثل تو را از شاخ و برگ شب نچيده
يك خانمِ با عينكِ كم رو و خندان
در روبروي من سر جايش لميده
پشت سكوتش عمق يك تصوير پيداست
از جيغ هاي زندگي رنگش پريده
چشمان خود را بسته تا شب رو به مرگ است
حالا فقط يك خواب مانده تا سپيده...

