تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده های یک مرد
کابوس:.

رسيده بود ته خط

باورش نمي شد

مثل يك كابوس

دلش مي خواست زودتر از خواب بيدار شود

اما اينها خواب نبود

در اين شرايط فقط از خدا يك نفر را خواست

كه از راه برسد و بگويد:

.

.

لطفاً لبخند بزنيد

شما در مقابل دوربين مخفي هستيد!!!

 

 

پ.ن: نمي دانم ته خط همينجاست يا هنوز مانده...؟!

 

 

 

وقتي كه نمي خندي

از فشار لبهايت

خوب مي فهمم

دلهره داري تا مبادا

تنهائيت را بالا بياوري...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت23:32توسط آخرین ذرات یک مرد |
تولدی از مرگ..

دو روز پيش

من براي بيست و سومين بارمتولد شدم

در كوچه هاي تو در تو و مبهم يك فروشگاه

در ميان آوازهاي دردناك حسرت

در زير پاي آدمهايي كه ريش داشتند

دو روز پيش

من براي بيست و دومين بار مُردم

در فاصله ام با آشناترين تپش هاي يك قرمز

در عبور از شيشه هاي عينك كسي كه مي خواستم چشمهايش مال من باشد

در هواي گرفته ي شهري كه از آن، به قدر تمام دلبستگيهايم به او متنفرم

و اكنون

اين منم مردي تنها

در آستانه ي فصلي گرم

كه پوست مي اندازد شبهايش روي تنم

و خواب مي كند درختان مغرور زمستان نديده را

آي خدا..،

فرشته هايت را به ما نيز نشان بده

حتي اگر عزرائيل باشد...!

 

پ.ن: اين روزها قشنگترین هديه مي تواند آمدن تو باشد...

 

 

 

اول به روي شيشه هاي عينكش ها كرد

بعد ايستاد و لحظه اي او را تماشا كرد

هي گفت جل الخالق و هي گفت احسنت و

از راه علم مغلطه آشوب برپا كرد

فرياد سرداد اينكه اين تركيب بي نقص است

هر عيب و ايرادي در او را سخت حاشا كرد

كم كم زبانم لال با اين كارها او را

جاي خدا در ذهن بي منظورشان جا كرد

تا اينكه آمد دختري با ذره بيني زرد

كاري شبيه معجزات نوح و موسي كرد

روي خدا آثارانگشتان او را ديد

او را به شدت در ميان جمع رسوا كرد

بعدش نشست و گفت از پَرت مخاطب ها

زير تمام گفته هايش نيز امضاء كرد...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت13:52توسط آخرین ذرات یک مرد |
دعای باران

كودك كه بود

زمين و آسمان را به هم مي دوخت

شيطان و بازيگوش،

هميشه عاشق شكستن و آتش بازي بود

براي همين بود كه وقتي بزرگتر شد كارهاي هيجان انگيز زياد مي كرد

حتي يكبار افتاد توي آتش،

شانس آورد كه نسوخت

همه مي گفتند معجزه رخ داده..

چند بار هم با شكستن چند مجسمه قيمتي بين چند طايفه را به هم زد

به خاطر كارهايي كه مي كرد همه او را شناخته بودند.

خنجر كشيدن بر اهل خانه را هم يكبار تجربه كرده بود..

از همان كودكي آدم عجيبي بود

يادم مي آيد بعدها اسمش را گذاشتند:

.

.

.

ابراهيم خليل الله!!

 

 

 پ.ن: بچگي هاي تو را كه نديده ام ولي از دستهايت مي خوانم كه از آتش بازي بدت نمي آيد..!

 

 

 

باغچه ي خشك خانه تان را كه مي بيني

اينقدر هي دعاي باران نخوان،

چشم هايم مثل باغچه تان شد

از بس گريستم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت10:27توسط آخرین ذرات یک مرد |
...تعطیل است

بالهاش رو شست و آويزون كرد روي بند

داشت از خستگي ميمرد

امروز مجبور شد ماشين يه پيرمرده رو محكم بكوبه به جدول تا نوه ي عصمت خانم دويست متر جلوتر سالم از خيابون رد شه.

صاحب ماشين خيلي شاكي بود، مي گفت اين لكنته خرج چارتا بچه مدرسه اي رو ميده. ولي خب، چه مي شد كرد؟!

يكي دو تا مرده ي سرگردون رو هم تا ابرها رسوند و برگشت.

آخرهاي شب هم كلي زور زد تا تونست اون دختره رو از خونه بكشونه بيرون تا پسر همسایه شون نگاهش بيفته به چشماش..!

.

.

زد كانال دو

بحث كارشناسي آخر اخبار بود

مجبور بود گوش بده تا فردا اگه كسي ازش پرسيد كم نياره!!!

 

آخ خدا،

چقدر فرشته بودن سخته....

 

 

پ.ن: من موندم تو چرا شبها اخبار گوش نمي دي؟!!

 

 

 

رواق منظر چشمت هميشه تعطيل است

دگر بروي لبانت كليشه تعطيل است

به سانس آخر فيلم درام زندگي ام

دوباره دير رسيدي و گيشه تعطيل است

چگونه از دل سنگي تو نفهميدم

براي اين دل من جنس شيشه تعطيل است

تمام مشكل من با شما همين بوده

كه فكر ميكني اين من زريشه تعطيل است

نخير جان من، او هم زنسل فرهاد است

و در طريقت كارش نميشه تعطيل است

شكسته عادت و با خود گلوله آورده ست

در اين زمانه ي مبهم كه تيشه تعطيل است

دريغ، آمده چون يك شكارچي به كمين

به قصد جان تو وقتي كه بيشه تعطيل است...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت23:58توسط آخرین ذرات یک مرد |