حس مي كنم دارم تمام مي شوم. حس مي كنم همين امروز و فرداست كه خبر بياورند: نيست، رفته...!
تا تمام نشده ام بگذار همه چيز را بگويم، ديگر دوست ندارم خودم را پنهان كنم.
از كوچه هاي خاطره رفتم و نام زاغه نشين را همانجا جا گذاشتم.
مي پرسيدند پسر هستم يا دختر، جوان هستم يا مسن، عاشقم يا نه...!!
اسمم امير است. متولد 18 ارديبهشت 1363. دانشجوي سال چهارم مهندسي صنايع. به ظاهر جوان و به غير از يك مورد نصفه و نيمه هيچ سوء پيشينه ي عاشقييتي ندارم!
از شما چه پنهان گاه گاهي اراجيفي سر هم ميكنم و به اصرار دوستان در جلسات هفتگي شعر مي خوانم. شعر هايي را كه گاهي در كوچه هاي خاطره به نام امير حسين رضايي مي خوانديد با عرض شرمندگي كار من بودند...
كافي است ديگر. بايد جوري تنظيم كنم كه ته مانده هايم به اين زودي ها تمام نشوند!!
امروز دانستم كه نمي توان خورشيدي دوباره ساخت. پس به رنگ سرخ، خورشيدي بر سقف كلبه ي گلين خود كشيدم.اما نمي دانم چگونه مي توانم همه ي مردم را در كلبه ي كوچك خود جاي دهم، شايد كساني در اين ميان كشته شوند...
و دو طرح از خودم:
پنجره ي رو به باغ را
چند بار باز و بسته مي كنم
پيش نمي آيي،
انگار كه
اصلا توي باغ نيستي!!
****
از هر خيابان كه مي روم
باز هم به تو مي رسم
حالا ديگر مطمئنم كه
زمين گرد است!!


