تبليغاتX
ته مانده هاي يك مرد

 

در احوالات خوش این روزها

هک شدن هم حالی می دهد!

به گمانم قوز بالا قوز که می گویند همین است!


+ دفن شده در چشمهاي تو در جمعه بیستم دی 1387ساعت 21:34
توسط آخرین ذرات یک مرد

 

برای من

روز از زمانی شروع می شود که خورشید طلوع می کند

و من از زمانیکه

 خورشید را پشت شیشه های عینک دودی

خلع سلاح می کنم.

.

در منظومه کوچه ی ما

هرکس خورشیدی می خواهد

تا سیاره اش شود

خورشید مرا که چشم های تو فرض کنیم

باز من از مدار خویش خارج می شوم

و جای اینکه

دورت بگردم

مثل همیشه

 در پی ات می گردم

.

.

منظومه کوچک ما

در کدامین کهکشان

گم شده است

که رصد نمی شویم هیچگاه

و درصد میگیریم مدام

سهممان را از این دنیا...

 

 

 

فرهنگ می خواهد کنار جاده بودن

هردم برای بدرقه آماده بودن

با شوقِ رفتن زندگی کردن ولیکن

زندانی زنجیره و قلاده بودن

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:34
توسط آخرین ذرات یک مرد
 

ناخن های بلندت فکرم را خراش می دهد

خرافاتی نیستم که این را می گویم

اما خیسی خیابان های خلوتت

بدخیم است

دوست دارم از تیر برق نگاهت

خودم را حلق آویز کنم

و زیر نور چراغ تاب بخورم

تا تکان سایه هایم

کودکانه هایت را به وجد آورد

اهل خیانت نیستم که این را می گویم

اما دوست دارم زمانی طولانی

در آغوش زیبایی های زنی زشت

پنهان شوم

جوری که پاندول ساعت ها

ساعت ها سر بکوبند

و من

ذره ای

از خوابم را

بیدار نکنم...

 

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:28
توسط آخرین ذرات یک مرد

 

شب هایی که خواب تورا می بینم

صبح اش زودتر بیدارم کن

تا پنبه های طبی را

در گوشم فرو کنم

و به ماشین های بدون بوق

به لب زدن های بیهوده

به سکوت این شهر

بخندم

راهم را کج کنم به خیابانی که بوی تو را می دهد

و از میان هزاران تصویر

خنده هایت را بشناسم

تو سلام کنی و سلام ات

شنیدنی شود برایم

من به پنبه ی گوش های تو بخندم

تو به پنبه ی گوش های من

بعد دستهایم را بگیری و باقی را

چشمهایت بگوید...

.

.

.

شب هایی که خواب تو را می بینم

صبح اش

زودتر

بیدارم کن..! 

 

 

پ.ن: همیشه کشتار برگ های سبز را به دست پائیز دوست دارم.باید بی رحم باشی تا در خیابان های طویل قدم زدن روی زردها را دوست داشته باشی!

 

 

 

خواب دیدم که باز می آیی،می نشینی کنار شومینه

خنده ها از لبت نمی افتند،بسته پیشانی ات ولی پینه

ناگهان روبروی آیینه می گریزی و محو می گردی

می دوم تا ببوسمت اما،نیست چیزی درون آیینه...

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:34
توسط آخرین ذرات یک مرد موضوع: |

 

بادبادکی که برایم ساختی

هیچوقت به اوج نمی رسد

شاید که اوجِ تو

فرودِ من بود

که این گونه

شرمنده هم کلاسی هایم شده ام

این بادها اگر فرصتی می داد

بادبادکی می ساختم

برای تمام ارتفاع های ممنوعه،

.

.

.

چه خوب می شد اگر

آسمان

رویاهایم را

پس نمی زد...

 

 

 

پ.ن: گاهی وقت ها لازم است عادت ها را نادیده بگیری.حتی اگر این عادت چهارشنبه های تو باشد. حتی اگر اصالتِ خاطره هایت کمی خاک بگیرد..!

 

 

 

روزهای عجیب و تب داریست

زنده ای چون که مرگ پیدا نیست

بی شک این لحظه های تکراری

زندگی نیست، بیماریست

 

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 1:21
توسط آخرین ذرات یک مرد موضوع: |

 

داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 

 

پ.ن: ماه مبارک که می شود بالای سر هر آدمی یک حاله ی نور طلایی ظاهر می شود حتی اگر قیافه اش داد بزند روزی رئیس جمهورِ جهنم خواهد شد!

 

 

 

در این سکوتِ خانه ات مدام قوز می شوی

دچار سوزش و تبِ شبانه روز می شوی

و شعله می کشی تو از حسادتت به حالِ من

.

.

چه خوب! داری عاقبت دوگانه سوز می شوی!

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:59
توسط آخرین ذرات یک مرد موضوع: |

 

صبح ها طلوع

تو می آیی و

من می روم

عصرها غروب

من می آیم و

تو می روی

چقدر دوست دارم این خیابان دو طرفه را

وقتی که تکرار دیدنت به من می آموزد

.

.

.

دل

شامل قانون جاذبه نیست...!

 

 

پ.ن: دودهای سیگار جواب نفس هاییست که از آسمان کشیدی تا مِنَتش روی سرت سنگینی نکند. (یک توجیح قابل قبول برای پُک زدن به سیگار!!)

 

 

 

بهار رفت و دل من نزد شکوفه عزیزم

پرنده ای نگذشته از آسمان عریضم

شدم مترسک تنها در این حریم کثافت!...

.

.

ببخش لحن بدم را که خسته حال و مریضم..

 

 


+ دفن شده در چشمهاي تو در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:53
توسط آخرین ذرات یک مرد موضوع: |

tahmandeha

آخرین ذرات یک مرد

tahmandeha

http://tahmandeha.blogfa.com

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده هاي يك مرد

ته مانده هاي يك مرد

اسمم امیر است. سالهاست که مرده ام.طول کشید تا بیاموزم چگونه انگشتانم از صفحه کلید عبور نکند.عصاره ی آخرین روزهای زندگی ام را برای روز مبادا در شیشه ای در پستو نهان کرده ام.عصاره ی سبز مرگ...
ته مانده های یک مرد

ته مانده هاي يك مرد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog