بچه که بودم
بند کفشهایم را نمی بستم
تا زمین بخورم
و تو باز بازویم را بگیری
و خون پیشانی ام را
پاک کنی
.
.
.
خون،
بند،
نیامدی...
پ.ن: به اندازه مجموع تمام خطوط لب های بسته جا برای سکوت است. به اندازه مجموع حداکثر ارتفاع دهان ها جا برای فریاد.به این می گویند گیر کردن یک خروجی در یک دو راهی منطقی!!

حتی اگر که چتر به روی سرت شوم
هنگامه هراسِ پریدن پَرَت شوم
هر روز هم برات بمیرم دلت که هیچ
قسمت که نیست جمله ای از دفترت شوم...
طرح مبتدیانه روزهایم را
با کدامین رنگ
تصویر می کنی
وقتی که از هر گوشه اش
هر لحظه چرکی بیرون می زند
به رنگی
و تو که مداد رنگی هایت
.
.
.
۱۲ رنگ بیشتر ندارند..
پ.ن: در نمایش زندگی هر کدام از ما سکانس هاییست که باید سیاه و سفید ضبط شود. در کل همه چیز به سلیقه کارگردان مربوط است نه بازیگر!!

...
.. تمام توشه راهت دو بسته مگنا
که دود کردی و رفتی به کوچه رعنا
و کوچ کرده از آن کوچه، کوچه کوچه تو را
کسی که داد نمی زد گلوی پوچِ تو را..
...
(به یاد مثنوی های روزهای های و هوی)
کلاغ های سیاه سالخورده
با مشتی از فلز های براق
در چشم ات لانه کرده اند انگار
بخواب...
و آسوده کن شهر را
.
.
.
از فتنه کلاغ های شوم..!
پ.ن: وقتی کفش های قدیمی از ریخت نمی افتند تا کفش نو بخری حتما هنوز خیلی راه مانده که نرفتی!!

مسیر بی تو رفته را مدام زار می زنم
و تهمت دوباره ای به روزگار می زنم
تمام دلخوشی من که آرزوی خسته ایست
شبی به یاد چوبه ی تن تو دار می زنم
آنقدر دعا کردم
تا پرنده شدم
اما حالا که این همه راه را
بسوی تو پَر زده ام
تو قیچی بدست
در پرچین نشسته ای
.
.
.
غافل از اینکه من
تو را بیشتر از پَرهایم دوست دارم...
پ.ن: می گویند سیاهی . سپید تر از پرواز پیدا نکردم برای اعاده حیثیت!

جهانم خنده هایی ناشیانه است
رسیدن آرزویی محرمانه است
من از این ارتفاع پَست سیرم
وگرنه بی خبر مُردن بهانه است
واژه ها سرگیجه می گیرند
از بوی تعفن مُردارت
وقتی که میمیری و می پوسی
زیر سایه های حجیم حقارت
اینجا رسم است
اتم های نگاهت را خیرات کنند
و بر جنازه ات بخندند
تا بیدار شوی و ببینی
گورت را اجاره داده اند
و دهان کم بیاوری
برای بلعیدن این همه حرف
.
.
.
می خواستم مرثیه ای بگویم برایت
اما واژه ها سرگیجه گرفته اند انگار
از بوی تعفن مُردار تو...
پ.ن: روزها من می مانم و تلنباری از رویاهایم.رویاهایی که وصول نمی شوند و برگشت می خورند..!

از تو و دو سمت پیشانیت، عرق سرد میگیرم
از لبت عصاره تلخِ خنده زرد میگیرم
من به بودن تو معتادم، تو ولی دیر می رسی هر روز
و من از این رسیدنِ دیرت استخوان درد میگیرم!
از سگ های ولگرد شهر اگر بپرسی
حتماً برایت می گویند
ارواح سرگردان این خاک
چگونه بر طلوع آفتاب می گریند
وقتی که تنها دلخوشی شان
بسترهای بی خیالیست
که خواب حتی در پَرهای بالششان
رسوخ کرده است
.
.
.
از ضخامت زخم های شب
حتماً برایت می گویند
از سگ های ولگرد اگر بپرسی...
پ.ن: از برکات طرح تحول اقتصادی خواب هم گران شده این روزها در فاصله ای مابین آواز خروس و بوق سگ! خوش به حال آنان که می توانند و می خرند....!!

می گفت مدام این دلم داره هوات
من عاشقتم بدون دخل شهوات
می خواست خرم کند بشیند رویم
ای بر پدر آدم پُررو صلوات!
پایه های صندلی
ریسه می روند
از تکان هایی که در من می خوری
روی صندلی
توی راهروی باریک شب.
اینجا خود برزخ است
وقتی که پشت سر جز مه نیست
و در های روبرو کارت می خورند
تا بر پاشنه برقصند
و من که کارتهایم
بی تو اعتباری ندارند!
.
.
.
ای معتبرترین دلیل پرواز
ریسه های دلم از آن تو
ریشه هایم را پس بده...
پ.ن: عقربه ها لجبازترین آفریده های بشرند.وقتی که می خواهی آرام باشند می دوند و وقتی که می خواهی تندتر بگذرند...
تو باز می گشائیم، نخوانده بسته می شوم
از این نخوانده بستنت کمی شکسته می شوم
بهانه می کنی مرا، نبود حس و حال را
و من که دارم از تو و دروغ خسته می شوم..