یادش بخیر
نبودن هایت
با چه شوری
شیرین می شدند
وقتی که حتی صندلی
تا رویای آمدنت چهار نعل می دوید
حال حلول حوائیت را
چروک پیرهنت به سُخره می گیرد
آنجا که با نام بلوغ اندیشه
بغل بغل اندوهت را لگد می کنی
بالغ اما
لب های توست
که پیر می شوند
و تو تنها
خشنودی به برق لبی که ارزشش
از جعبه مداد رنگی کودکی هایت کمتر است
.
.
.
کاش آن روز که می رفتی
باران می گرفت
شاید چتری که با خود می بردی
به یادت می آورد
که روزگاری حتی
خیس نشدن هم
برایت مهم بود...
پ.ن: قد تمام دالان ها راه رفته ام. نمی دانم چقدر مانده تا برسم. نمی دانم اصلاً به کجا باید برسم! نمی دانم اصلاً این راه انتهایی دارد که برسم!؟

رفتی و حرف پشت سر تو زیاد شد
قول تو و نبود تو نوعی تضاد شد
آنقدر ماند منتظرت دل که عاقبت
در ساده لوح بودنِ عاشق نماد شد
در احوالات خوش این روزها
هک شدن هم حالی می دهد!
به گمانم قوز بالا قوز که می گویند همین است!
برای من
روز از زمانی شروع می شود که خورشید طلوع می کند
و من از زمانیکه
خورشید را پشت شیشه های عینک دودی
خلع سلاح می کنم.
.
در منظومه کوچه ی ما
هرکس خورشیدی می خواهد
تا سیاره اش شود
خورشید مرا که چشم های تو فرض کنیم
باز من از مدار خویش خارج می شوم
و جای اینکه
دورت بگردم
مثل همیشه
در پی ات می گردم
.
.
منظومه کوچک ما
در کدامین کهکشان
گم شده است
که رصد نمی شویم هیچگاه
و درصد میگیریم مدام
سهممان را از این دنیا...

فرهنگ می خواهد کنار جاده بودن
هردم برای بدرقه آماده بودن
با شوقِ رفتن زندگی کردن ولیکن
زندانی زنجیره و قلاده بودن
ناخن های بلندت فکرم را خراش می دهد
خرافاتی نیستم که این را می گویم
اما خیسی خیابان های خلوتت
بدخیم است
دوست دارم از تیر برق نگاهت
خودم را حلق آویز کنم
و زیر نور چراغ تاب بخورم
تا تکان سایه هایم
کودکانه هایت را به وجد آورد
اهل خیانت نیستم که این را می گویم
اما دوست دارم زمانی طولانی
در آغوش زیبایی های زنی زشت
پنهان شوم
جوری که پاندول ساعت ها
ساعت ها سر بکوبند
و من
ذره ای
از خوابم را
بیدار نکنم...
شب هایی که خواب تورا می بینم
صبح اش زودتر بیدارم کن
تا پنبه های طبی را
در گوشم فرو کنم
و به ماشین های بدون بوق
به لب زدن های بیهوده
به سکوت این شهر
بخندم
راهم را کج کنم به خیابانی که بوی تو را می دهد
و از میان هزاران تصویر
خنده هایت را بشناسم
تو سلام کنی و سلام ات
شنیدنی شود برایم
من به پنبه ی گوش های تو بخندم
تو به پنبه ی گوش های من
بعد دستهایم را بگیری و باقی را
چشمهایت بگوید...
.
.
.
شب هایی که خواب تو را می بینم
صبح اش
زودتر
بیدارم کن..!
پ.ن: همیشه کشتار برگ های سبز را به دست پائیز دوست دارم.باید بی رحم باشی تا در خیابان های طویل قدم زدن روی زردها را دوست داشته باشی!

خواب دیدم که باز می آیی،می نشینی کنار شومینه
خنده ها از لبت نمی افتند،بسته پیشانی ات ولی پینه
ناگهان روبروی آیینه می گریزی و محو می گردی
می دوم تا ببوسمت اما،نیست چیزی درون آیینه...
بادبادکی که برایم ساختی
هیچوقت به اوج نمی رسد
شاید که اوجِ تو
فرودِ من بود
که این گونه
شرمنده هم کلاسی هایم شده ام
این بادها اگر فرصتی می داد
بادبادکی می ساختم
برای تمام ارتفاع های ممنوعه،
.
.
.
چه خوب می شد اگر
آسمان
رویاهایم را
پس نمی زد...
پ.ن: گاهی وقت ها لازم است عادت ها را نادیده بگیری.حتی اگر این عادت چهارشنبه های تو باشد. حتی اگر اصالتِ خاطره هایت کمی خاک بگیرد..!

روزهای عجیب و تب داریست
زنده ای چون که مرگ پیدا نیست
بی شک این لحظه های تکراری
زندگی نیست، بیماریست
داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی
جای نداشته هایم درد می گیرد
با اینکه من همین جا
زیر همین خورشید نشسته ام
اما یادت نرود
لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی
اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند
که شاید بی نشانه
.
.
.
مسیر خانه را فراموش کنی...
پ.ن: ماه مبارک که می شود بالای سر هر آدمی یک حاله ی نور طلایی ظاهر می شود حتی اگر قیافه اش داد بزند روزی رئیس جمهورِ جهنم خواهد شد!

در این سکوتِ خانه ات مدام قوز می شوی
دچار سوزش و تبِ شبانه روز می شوی
و شعله می کشی تو از حسادتت به حالِ من
.
.
چه خوب! داری عاقبت دوگانه سوز می شوی!


